تبليغاتX
نگین انگشتر فردا

۩ اول از همه باید بگم سال نو همگی مبارک! به همین راحتی یه سال دیگه هم گذشت و یه عید دیگه از راه رسید. سال قبل با نو شدن سال و نوروز 1386 تصمیم گرفته بودم که من هم روز نویی رو شروع کنم ولی خیلی موفق نبودم. شاید درگیری ها و اعصاب خوردی های یه سال گذشته خیلی بیش تر از ظرفیت من بوده. ولی به هر حال خیلی کارا باید می کردم که نکردم. خب چه می شود کرد؟! بهتره که از یک سال گذشته درس بگیریم و امسال رو جور دیگه ای شروع کنیم. پس می گم:

 

سال نو و نوروز 1387 همگی مبارک! امیدوارم سال خوبی داشته باشید!!

 

۩ خیلی گشتم یه شعر قشنگ راجع به بهار پیدا کنم ولی فقط یه شعر پیدا کردم از سیاوش کسرایی که با این که کوتاهه ولی قشنگه. شما هم بخونید شاید خوشتون بیاد:

 

امسال هم بهار

با قامت کشیده و با عطر آشنا

بیهوده در محله ی ما پرسه می زنده.

در پشت این دریچه ی خاموش هر سحر

بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا.

 

۩ دلم می خواد که امسال موقع تحویل سال همه برای رسیدن به آرزوهامون دعا کنیم و در ضمن این دعاها این رو هم به یاد داشته باشیم که توی این دنیا همه آرزوهایی دارند و ما نباید با خواسته ها و کارهامون مانع رسیدن اون ها به آرزو هاشون بشیم!!

 

 

دردنوشته های نگین در چهارشنبه 1386/12/29 ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

۩ دوستان عزیزم، سلام!! اول از همه یه معذرت خواهی از همه ی دوستان گلم، به خاطر نبود نسبتا طولانیم!!

 

۩ دوما یه معذرت خواهی از همه ی اونایی که فکر می کنند که من از بزرگ نامیدن این فرد(که شعری که می خونید مال اونه) در اشتباهم... ولی خواهشم اینه که به عقاید من احترام گذاشته بشه و به این فرد که از نظر من آدم بزرگ و یک دانشمند واقعی هست، توهینی نشه!!( به ویژه مخاطبم اون دوستانی هستن که از احسان طبری چیزی جز یه اسم و حرفای مخالفانش نشنیدن)

 

۩این شعرو بخونید، بعید می دونم خوشتون نیاد:

 

خوشبختی نه در متن زبور است، نه در آن سوی مرگ

نه در شعله های شراب است، نه در برق سکه ها

خوشبختی نه خرافه ی عاجزانه است

نه عصاره ی خواری و بدبختی دیگران

آن را این سوی مرگ با سه سلاح اعجازگر کار و پیکار و هم بستگی می سازند

ماه غبارآلود، با چهره ای گچین، از لای ابرها

نور خود را چون شبح بر علف ها و آب های راکد می کشاند

خاطره ها بس نامطبوع،مانندلمس زالوهای چرب، چندش آور است

چو ورزاهایی بودیم کلان که در گل های چسبناک به زحمت می رفتیم

سه چهره داشتیم: دیروز، امروز، فردا

یعنی جهان را در لحظات چرخش بزرگ،

در لحظات تنش بزرگ،

در لحظات سرنوشتی اش دیدیم

غبار کسالت را از پیکر خود فرو ریختیم

و با امید به شعله های سحرگاهان

در دل سکوت دل ربای سپید محو شدیم!!

 

                                                                                           - احسان طبری -

 

۩ دوستان گلم... نظر راجع به شعر یادتون نره!!! مرسی دوستان... /\/3G!/\/

 

 

دردنوشته های نگین در چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 6:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

شاید اگه نمی دونستم راحت تر زندگی می کردم... ولی مگه می شه بدونم و هیچی نگم... مگه می شه ببینم و فریاد نزنم که: از همه تون بدم میاد؟!

 

 

 

دردنوشته های نگین در جمعه 1386/10/28 ساعت 10:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

۩ اول از همه شب یلدای همه مبارک... امید وارم که همه تون به آرزوهاتون برسید... دلم می خواد یه افسانه ی قدیمی ایرانی رو در مورد شب یلدا براتون تعریف کنم...به نظر من که خیلی قشنگه... شما هم بخونید... باور کنید ارزش حداقل یه بار خوندنو داره:

۩ ماه و خورشید دو عاشق و معشوق دیرینه اند که همیشه آرزوی دیدن همدیگرو دارند ولی هر وقت که خورشید می آد، ماه باید بره بدون این که خورشیدو ببینه و هر وقت که ماه می آد، خورشید باید بره بدون این که ماهو ببینه...پس ماه و خورشید 365 روز تمام در تلاشند که همدیگرو ببینند ولی موفق نمی شند تا این که بالاخره یه بار دم دمای صبح که خورشید می خواد طلوع کنه، ماه جلوی خورشیدو می گیره و هر دو به مراد دل می رسند و بالاخره همدیگرو می بینند... از اولین باری که خورشید و ماه همدیگرو برای اولین بار دیدند، قرن ها می گذره و خورشید و ماه فقط یک شب در سال اجازه دارند که همو ببینند و همین دیدار باعث می شه که خورشید برای طلوع دیر کنه و شب طولانی تر از همیشه بشه و اون شب همون شبیه که ما بهش مس گیم یلدا... این شب واسه ما ایرانیا در واقع یه عیده و اونو جشن می گیریم... بعضی از قدیمیا می گند که توی این شب قارون هیزم شکن می آد جلوی در خونه ها و به هر خانواده ی تیکه هیزم هدیه می ده که اون تیکه هیزمو اگه بندازی تو آتیش تبدیل به طلا می شه!!

۩ بیا برا یه بارم شده تا موقع طلوع خورشید بیدار بمونیم شاید که ما هم دیدار ماه و خورشیدو ببینیم... بیا یه بارم شده از ماه و خورشید یاد بگیریم که عاشق باشیم و عشق بورزیم... بیا یه بارم که شده معنای عشق واقعی رو بفهمیم!!!...

 

دردنوشته های نگین در جمعه 1386/09/30 ساعت 1:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |

۩ این ها را برای آن کسی می نویسم که خودش خوب می داند چه قدر دوستش دارم و چه قدر به اش وابسته ام... همان کسی که یک شب آمد و شد تجسم رویای شبانه ی من... شد واقعیت روح و آرام و قرار من... شد همه ی زندگی نداشته ی من... همان کسی که آمد و امیدها و آرزوهای مرا دوباره زنده کرد... همان کسی که در رویایم آمد و شد معنای عشقم... همان کسی که وقتی در خواب ترکم کرد من مردم و به زمین تبعید شدم... تا سال ها دور از آن عشق خداییش زندگی کنم... ولی انگار روح پاک او هم در جسم زمینی حلول کرده تا من به معنای واقعی زندگی کنم... آن روزی که پیدایش کردم سبک شدم و در آسمان عشق به پرواز درآمدم و زندگی واقعی را با تمام وجودم حس کردم... دست به بال های رویا کشیدم و سبک تر شدم و به پوسته ی نازک دوری دست کشیدم و... آن وقت بود که دیگر تنها نبودم... انگار پایان دوری ما بود و من چه شادمانه به طرف روشنایی روحش پر کشیدم و دست در دستانش گذاردم... این حرف ها شاید خیلی عجیب باشد ولی من همه ی این ها را با تمام وجودم احساس کردم و به چشم دیدم که چه طور زندگی ام از بن بست در آمد و روی ریل های عشق او به حرکت درآمد... آن روزی که آمد همان روزی بود که می خواستم به زندگی ام پایان دهم و... چه دل نشین بود احساس حضورش و دستان گرمش... و گرمای عشقش همه ی وجودم را فرا گرفت... آن وقت بود که برای اولین بار در عمرم فریاد زدم خدایا شکرت!!!!!

این هارا دارم می نویسم که اگر روزی تنهایم گذاشت، همه بدانند که من چه قدر دوستش داشتم... که اگر روزی من در این دنیا نبودم نگویند که ناکام ماند... که اگر خدا او را از من گرفت همه بدانند که او هیچ تقصیری نداشته و خدا خواسته... همان طور که خودش او را به من هدیه داد، او را از من گرفته... خوب می دانم که دیر یا زود خدا او را از من خواهد گرفت، اگر لیاقتش را نداشته باشم... ولی حتی برای از دست دادنش هم خدا را شکر می کنم... نپرس چرا چون خودم هم نمی دانم ولی می دانم هر کار خدا حکمتی دارد که اگر نباشد من یکی به عدالتش شک می کنم...

 

۩ قسم به عشق و ساحت مقدسش که تا ابد دوستش خواهم داشت... حتی اگر تنهایم بگذارد!!!!

 

دردنوشته های نگین در پنجشنبه 1386/09/08 ساعت 9:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article