تبليغاتX
نگین انگشتر فردا
آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...
دوستای خوبم سلام!!!!! اگه مدت زیادیه آپدیت نکردم واسه اینه که قلبم آپدیت نشده!!!!! به هر حال شرمنده ی همه تون!!!!!! الآنم اومدم بگم دارم میرم حالا حالاها هم آپدیت نمی کنم... آخه کنکور دارم... باید درس بخونم حسابی!!! ای غریب آشنا که این متنو می خونی هرکی هستی هرجا هستی برام دعا کن که این یه سال رو هم دووم بیارم!!!!! این بیت اول فال حافظیه که الآن گرفتم: «پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد» شما تفسیری براش دارید؟! البته من اینم بگم که چند وقتیه عاشق شدم!!!!! دوستون دارم!!!!! مرسی از همه فعلا خدانگهدار تا بعد کنکور 1389!!!!!!! نظر فراموش نشه!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط نگین  | 

 

ü    سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم!! شرمنده یه 4 ماهی می شه که بروز نکردم وبلاگمو!! اینو بذارید به پای درگیریای روحی که تو این مدت برام پیش اومده!! راستش این چند ماهه خیلی نوشتم و همه ی نوشته هام یه موضوع دارند: کسی که عاشقشم!! ولی خب اون دوست نداره من اون نوشته ها رو بدم کسی بخونه به خصوص حالا که تنهام گذاشته!! چند تا نوشته ی پراکنده هم داشتم که خب زیاد به دلم ننشسته!! من تو چند ماه گذشته خیلی ضربه خوردم و بد جور اذیت شدم فقط به خاطر اون و کارا و حرفاش که همه اش دروغ بود!! اما از دیشب بعد از آخرین برخوردمون یه تصمیمایی گرفتم!!

ü    یادمه یه روز که خیلی حالم بد بود، نشستم و کلی باهاش درد و دل کردم و براش از مشکلاتم گفتم... بهش گفتم احساس می کنم تو زندگی ام شکست خوردم و عمرمو تا حالا تلف کردم... احساس می کنم به بن بست رسیدم... خیلی دلداریم داد و بعد یه SMS بهم داد که خیلی حالمو بهتر کرد: «برای تنسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.»

ü    می دونم برای فراموش کردن اون راهی وجود نداره که بخوام پیداش کنم ولی می دونم این قدرت رو دارم که یه راهی برای فراموش کردنش بسازم... چون اون خودش بهم فهموند که من روح بزرگی دارم(اینو به پای تعریف از خود و مغرور بودن نذارید... این چیزیه که اون یادم داد: همه ی آدما می تونند بزرگ باشند).

ü    حالا می گم من می تونم و اون راهو می سازم!! اون رو هم سپردم دست خدا و از خدا خواستم که خودش بین ما قضاوت کنه و هر کدوم رو به اون چیزی که مستحقشه برسونه!! و می دونم که خدا هم همین کارو می کنه چه من ازش بخوام و چه نه!!

ü    در آخر دلم می خواد بهش بگم (هرچند می دونم به گوشش نمی رسه) این قدر ادعای عاشقی نکنه چون: «تعریف عاشق یه چیز دیگه ست... عاشق یعنی بسوزی تو به پای معشوقت... عاشق یعنی دوری از همه ی علایقت...عاشق یعنی بشنوی چیزی که نیست لایقت... عاشق یعنی بسازی با همه حقایقت».

ü    ولی بازم خدایا درد این عشقو نمی برم از یاد... نمی تونم ببینم اون با کس دیگه ست!! آره نمی تونم ببینم... من اونو فراموش می کنم ولی درد این عشق تا ابد همه وجودمو می سوزونه...

ü       فعلا خداحافظ... نگین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط نگین  | 

۩ اول از همه باید بگم سال نو همگی مبارک! به همین راحتی یه سال دیگه هم گذشت و یه عید دیگه از راه رسید. سال قبل با نو شدن سال و نوروز 1386 تصمیم گرفته بودم که من هم روز نویی رو شروع کنم ولی خیلی موفق نبودم. شاید درگیری ها و اعصاب خوردی های یه سال گذشته خیلی بیش تر از ظرفیت من بوده. ولی به هر حال خیلی کارا باید می کردم که نکردم. خب چه می شود کرد؟! بهتره که از یک سال گذشته درس بگیریم و امسال رو جور دیگه ای شروع کنیم. پس می گم:

 

سال نو و نوروز 1387 همگی مبارک! امیدوارم سال خوبی داشته باشید!!

 

۩ خیلی گشتم یه شعر قشنگ راجع به بهار پیدا کنم ولی فقط یه شعر پیدا کردم از سیاوش کسرایی که با این که کوتاهه ولی قشنگه. شما هم بخونید شاید خوشتون بیاد:

 

امسال هم بهار

با قامت کشیده و با عطر آشنا

بیهوده در محله ی ما پرسه می زنده.

در پشت این دریچه ی خاموش هر سحر

بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا.

 

۩ دلم می خواد که امسال موقع تحویل سال همه برای رسیدن به آرزوهامون دعا کنیم و در ضمن این دعاها این رو هم به یاد داشته باشیم که توی این دنیا همه آرزوهایی دارند و ما نباید با خواسته ها و کارهامون مانع رسیدن اون ها به آرزو هاشون بشیم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط نگین  | 

۩ دوستان عزیزم، سلام!! اول از همه یه معذرت خواهی از همه ی دوستان گلم، به خاطر نبود نسبتا طولانیم!!

 

۩ دوما یه معذرت خواهی از همه ی اونایی که فکر می کنند که من از بزرگ نامیدن این فرد(که شعری که می خونید مال اونه) در اشتباهم... ولی خواهشم اینه که به عقاید من احترام گذاشته بشه و به این فرد که از نظر من آدم بزرگ و یک دانشمند واقعی هست، توهینی نشه!!( به ویژه مخاطبم اون دوستانی هستن که از احسان طبری چیزی جز یه اسم و حرفای مخالفانش نشنیدن)

 

۩این شعرو بخونید، بعید می دونم خوشتون نیاد:

 

خوشبختی نه در متن زبور است، نه در آن سوی مرگ

نه در شعله های شراب است، نه در برق سکه ها

خوشبختی نه خرافه ی عاجزانه است

نه عصاره ی خواری و بدبختی دیگران

آن را این سوی مرگ با سه سلاح اعجازگر کار و پیکار و هم بستگی می سازند

ماه غبارآلود، با چهره ای گچین، از لای ابرها

نور خود را چون شبح بر علف ها و آب های راکد می کشاند

خاطره ها بس نامطبوع،مانندلمس زالوهای چرب، چندش آور است

چو ورزاهایی بودیم کلان که در گل های چسبناک به زحمت می رفتیم

سه چهره داشتیم: دیروز، امروز، فردا

یعنی جهان را در لحظات چرخش بزرگ،

در لحظات تنش بزرگ،

در لحظات سرنوشتی اش دیدیم

غبار کسالت را از پیکر خود فرو ریختیم

و با امید به شعله های سحرگاهان

در دل سکوت دل ربای سپید محو شدیم!!

 

                                                                                           - احسان طبری -

 

۩ دوستان گلم... نظر راجع به شعر یادتون نره!!! مرسی دوستان... /\/3G!/\/

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط نگین  | 

شاید اگه نمی دونستم راحت تر زندگی می کردم... ولی مگه می شه بدونم و هیچی نگم... مگه می شه ببینم و فریاد نزنم که: از همه تون بدم میاد؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط نگین  |